خرید بک لینک
فکر کنم ما آدمهای دنیا یا شاید همه موجودات هستی دوست داریم همه وقایع زندگیمان نرم و روان باشند و تمام تلاش زندگی ما برای همین است، کار می کنیم غذا تهیه میکنیم غذا می پزیم کلاس های مختلف شرکت می کنیم ... یعنی بدون گیر و دست انداز و به نرمی و آسودگی. هر چقدر این نرمش کم شود ما را بیشتر در ناآرامی می اندازد. به نظرم ما آدمها باید با آدمهایی نشست و برخاست کننیم که حداقل تنش را به ما وارد می کنند. نه اینکه احساس کنی بعد از دیدنشان بدن روحی ات پر از میخ و پیچ است و زخم خورده ای. + نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:21 توسط من |

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

هیچگاه فکر نمیکردم از دیدن یک قیچی ساده زندگی مان که با بی میلی نان را با آن قاچ قاچ میکردم، اینقدر ذوق زده بشوم. خط مامانم که با دقت زیاد موارد داخل پلاستیک را نوشته بود، اشک را در چشمان ام حلقه کرد. همان خط آشنای همیشگی. همان خطی که دبستان می نوشت:" ملاحظه شد" و زیرش را امضاء می کرد و من به اینکه مادر معلم دارم افتخار می کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:26 توسط من |

برچسب: قیچی, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

اولین تجربه لب ساحل با این شمایل. چه آفتاب جهان افروزی، چه مرغابیهای خوشحال و رقصانی، چه آبی، چه مردمی، چه لذتی.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:27 توسط من |

برچسب: سوییت, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

بالاخره تمام تجربیات موفق و ناموفق کاری و زندگی دست در دست هم دادند تا از من فردی ساختند که توانستم در مقابل کارفرما بنشینم و اولین قرارداد کاریم در کشور جدید را امضاء کنم. به خودم افتخار می کنم. اگر چه خیلی خیلی از همراه لحظاتم سپاسگزارم. حس خوبی دارم. از باعث و بانی اش که من را معرفی کرد هم خیلی ممنونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:31 توسط من |

برچسب: گرفتم, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

با او که مینشینم به حرفهای خودمانی، دیگر نمیفهمم که این ساعت چگونه اینگونه سریع میگذرد. با کسی که هیستوری داری و مواضع یکسان، از این اتفاقها می افتد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:33 توسط من |

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

امروز 10 آگوست است. شبها خوب نمی خوابم. فکرهای خوبی ندارم. فکر بانی با آن لباس مسخره ساحره ای اش، از طرفی حس ترحمم نسبت بهش، آدمهای کوچک آمده در جهان اول با همان فرهنگ پایین جهان صدمی شان، با لباسهای پرطمطراق زرق و برقدار به اصطلاح آدم نمایانه شان، با حس لذت تحقیر و توهینشان در لفافه حس شوخ طبعی، با حرفهای پر نیش و کنایه که هر یک را باید بنشینی و فکر کنی که از کجای مغز معیوب و روح آسیب دیده شان تراوش شده است...آخه این خانم باجی ها رو چه به فرنگ؟ اینها که عروس آزاری و پشت سر حرف زدن، یکی را صد نشان دادن و کوچک نمایی صد؛ از سرگرمی های روزانه شان است. یکجا خواندم که این موجودات زبون خیلی هم ظریف

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

صدایت برایم معنی دارد. معنی خاص بودن. تو کاری کردی که هیچکس نکرد. تولد 4 سالگی دخترم را در حالی که خانه مان خالی بود برگزار کردی و عکسهای گرفتی عکاسانه. برایت خوبی خواهانم. دلم که می شکند به شادیهای کودکانه ات فکر میکنم و به روزگاری که داری. پر از رقص قاصدک باد زندگیت. بوس بوس، بوس بقل...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:19 توسط من |

برچسب: مائده, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

دیشب از شور و شوق و دلشوره اولین روز کاری خوابم نبرد. همیشه همینطورم. درست بشو نیستم....در یک دنیای جدید با آدمها و مناسبات جدید. خیلی احساس خوبی دارم. اینها نه سوال بی جا می پرسند، نه فضولی می کنند. سرشان به کار خودشان است. ادب و نزاکت خاصی دارند که ما ایرانیها به گرد پایشان نمی رسیم. متمدن بودن خوب است. آدمها در کنار هم احساس امنیت و آرامش میکنند. پر از چالش بود دوره آموزشی دو هفته ای که امروز اولین روزش بود. خوشحالم که در کنار انسانهای بزرگ بر خورده ام. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:12 توسط من |

برچسب: کاری, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

نزدیکیهای بیدار شدنم بود. حدود ساعت 7:30. خواب عمه صدیق با یک لب تاپ شکسته که اصلا برای خودش مهم نبود. با همان روسری براق و مانتو مشکی نسبتا بلندش. کارتون پلنگ صورتی را نشان می داد. این صحنه انگار برایم تکراری بود. بعد رفتیم در خانه مان. ماءده جون و بقیه. گوشواره هایش را که مدل فرشته بود با دامن بلند زیر مبلی که شبیه تخت بود و همانجا نشسته بود برای من جا گذاشته بود. پرید یک صحنه در خیابان حافظ. یک صحنه با دزد جوانی درگیر شدم که در کوچه ای چیزی را از دست مامانم کشید و فرار کرد. دنبالش که کردم چاقویش را در آورد و من منصرف شدم و در خلاف جهت گریختم. در خانه ای در همان حوالی باز بود می دانستم برای

برچسب: صدیق, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی